X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 13:56

یادش بخیر

نزدیکه ... خیلی نزدیک ...


پارسال همین حدودا بود ...


وقتی رفت متعجب بودم . تنهاکسی بودم که گریه نکرد ...


و باز هم طبق معمول انگ بی احساسی بهم چسبونده شد !


فقط چون احترام گذاشتم به روحی که خودشو از بند لباسش جدا کرده بود ...


از وقتی اون رفت من عوض شدم . فهمیدم که می شه مرد و آرزوها رو به گور برد ...


می شه جوون بود و در اوج شکوفایی خداحافظی کرد ...


از همون موقع بود که دیدم عوض شد . به زندگی ، به مردن ...


دیگه زندگی برام تموم نبود . با خودم گفتم : هر وقت که اون بخواد تو تنها کاری که ازت بر میاد تسلیم بودنه ... پس آروم بگیر و تسلیمش باش .


این شد که مرگ شد تولدی برای ادامه ی زندگی به شکل دیگه ای ...


تا وقتی که بود این اعتقادو نداشتم .


رفته بود مکه !! 3 سال با سرطان جنگیده بود و پیروز شده بود . اما وقتی خدا خواست اونم رفت . فقط دو ماه طول کشید ...


و لباس 38 ساله رو با همه‌ی تعلقاتش ، مردی که عاشقانه دوستش داشت ( هر چند مرد خیلی اذیتش کرد‌ ) ، بچه های کوچیکش ، همه ی تلاشی که کرده بودم تا مرفه زندگی کنه و خیلی چیزای دیگه رو رها کرد ...


روحش شاد .