X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 17:43

مشکی خمار

توی شلوغی خونه بین همه ی آدمایی که اومده بودن تا فقط ساعتی رو جدا از خستگیاشون خوش بگذرونن گم شده بودم .

رفتم آشپزخونه . سری به یخچال زدم . اما مثه همه ی لحظه های ناتموم دیگه بازهم هیچ چیزی نتونست خودشو تو دلم جا کنه که بخوام بخورمش . سر گاز سیب زمینی در حال سرخ شدن بود و سه نفر هر کدوم یه قاشقی برای هم زدن دستشون گرفته بودن ! یکم وسطشون وایسادم اما خسته شدم . رفتم داخل هال . بچه ها از در و دیوار بالا می رفتن . هرکدوم از دمبلا یه ور افتاده بودن و دست یکی از بچه ها بود . یکی جیغ می زد توپ می خواست . یکی به زور یه دمبل 5 کیلویی رو بالاسرش گرفته بود . یکی داد می زد که چرا اون یکی نور لیزر رو کرده تو چشمش ...

صدای تلویزیون حواسمو پرت کرد . رفتم سمت سالن پذیرایی . صدای تلویزیون انقدر زیاد بود که هر دو نفری که می خواستن با هم حرف بزنن چسبیده بودن به هم دیگه و تو گوش هم داد می زدن !

همه انقدر در گیر خودشون و بغل دستیشون بودن که کسی منو ندید . رفتم تو اتاقی که دخترا نشسته بودن . همین که درو وا کردم محکم خورد تو کمر یکیشون که جلو در نشسته بود عکسای عروسی رو تو لپ تاپش نشون یکی دیگه می داد ! انقد لاغره که با خودم گفتم دیگه از دست رفت . دیگه نمی شه کاریش کرد ! اما چیزیش نشد . نشسته بودن دور هم و چرت و پرت می گفتن . از اینکه رنگ لاک چه رنگی باشه بهتره گرفته تا پروتز سینه !! منم مونده بودم با دهن باز که اینا چی می گن ؟؟ بزرگشون فقط 23 سالشه ... پروتز سینه ؟؟!! همون جا یه بار دیگه مطمئن شدم دخترا بیش تر از پسرا ظاهر بینن . خدارو شکر که حرفش شد پروتزشون تو مسافرت هوایی می ترکه وگرنه معلوم نبود دیگه کجاهاشونو می خواستن بکارن !!

موهامو شونه زدم و از اتاق اومدم بیرون . دلم کتاب می خواست . رفتم تو اتاق دیگه . پسرا نشسته بودن و هر کدوم یه طرف مشغول کاری بودن ! یکی نت بود . یکی یه کتاب دستش بود . یکی با گوشیش ور می رفت . یکی داشت طبق معمول می گفت که چقد از کامپیوتر بارشه ... البته همه می دونیم که هیچی تو مخش نیست ...

ساعت همین طور می گذشت و می گذشت و می گذشت و من هنوز گم شده بودم !

همه رفتن . دیگه خوش گذرونیاشون تموم شده بود . دیگه همه چیز برگشته بود به حالت اول . همه ی گرفتاریا و سختیا و بدبختیا ...

نیمه شب بالاخره من پیدا شدم . خسته و گرفته خزیدم زیر پتو و متکامو بغل گرفتم . خاطراتمو مرور می کردم . خیلی زیادن . به هر کدوم که می رسم اول کیلیک راستو می زنم و بعد دیلیت و بعد یس ...

هنوز خیلیاشون موندن که باید پاک بشن . و من خسته م . یه نیروی کمکی می خوام . یه ماه روشن با لبخند سرخ و چشمای مشکی خمار که دست منو بگیره و همراهیم کنه تا سریع تر همه ی خاطراتو دیلیت کنم و چیزای جدیدی رو جاشون بذارم ...