X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:12

من باب باز کردن گره ای کور !

چنان نهیب بر خود می زنم گویی زلزله ای ۷.۲۶۵ ریشتری !  

چپ را می نگرم  

و راست را              تا حسودی اش نشود !‌ 

می گویم : بدبخت شدی رفت ... حالا هی گند بزن بازم . ببینم چه غلطی می خوای بکنی . چطوری می خوای جمش کنی ...  

چشم هایم گرد می شوند !‌                    تقریبا به قدر توپ بسکتبال ! نه نه !‌ بزرگتر !‌ 

با تعجب به آینه نگاه می کنم              می گوید : هاااا ؟ چیه ؟  

می گویم : دست گلت درد نکنه . هی روز به روز مثلا داره به کمالاتت اضافه می شه دیگه ؟ 

خودش را می گیرد !‌ رویش را آن ور می کند . می گوید : خوب می کنم ... نه که تو خیلی بدت میاد ؟ واللللاااااا . 

سرم را این ور آن ور می کنم : به به . به به . دیگه امر دیگه ای ندارین شما ؟ 

باز هم صدا می زند : هوووووووووووووی آهاااااااااااااااااااااای ... کری مگه ؟ پاشو بیا میزا رو دستمال بکش .  

من :  

مامانم :  

من بعد دیدن قیافه ی مامانم :  

مامانم بعد دیدن قیافه ی من :  

من بعد از آخرین مقاومت ها :             و سپس پست جدید را در همین حال نیمه کاره رها کرده مثه یه مشت آدم حمال و باربر ( و در اصطلاح حقوق کار :‌انسان های شریف کارگر - از همون ها که تو کشورهای عزیز و دشمن همسایه با جون کندن وضع و اوضاعی به هم می زنن و خاک بر سرشون ولی اگر اینجا باشن آفرین می گیم بهشون بابت ماشین میلیارد دلاریشون ) می روم تا میزها را دستمال بکشم .  

 

درست مثه حمالا و باربرا