X
تبلیغات
زولا

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 22:24

:S

افکار درهم پیچیده ی این روزهایم دوایی ندارد. درمان هم ندارد. من مانده ام با فکرهای درهم پیچیده ای که نمی دانم از کجا می آیند، به کجا می روند، چه هستند، اصلا از جان من چه می خواهند...

نمی دانم می خندم، نمی خندم و گریه می کنم، بی تفاوت راه می روم، میان راه رفتن هایم متفاوتم، پر شده ام، تهی شده ام، اصلا چرا اینگونه به دور خود می گردم؟؟

او می گوید صبر، تو می گویی صبر، من می گویم صبر، همه می گویند صبر، اما یک نفر پیدایش نیست بگوید تا کی، چرا، اصلا صبر برای چه چیزی؟؟

تصویری شده ام درون آینه ی برنجی بی آنکه حقیقتم را در برابرم ببینم...

با خود چه می کنم؟ به چه قیمتی؟ تمام این سردرگمی هایم برای چیست برای کیست که چه بشود که به کجا برسم؟؟؟؟

چقدر بازیچه شدن سخت و بازیچه کردن آسان شده است. پنج دقیقه! در پنج دقیقه چه می توان کرد؟ می توان پیاله ای آب نوشید، با دوست صحبت کرد، بیتی شعر نوشت که هرگز به سرانجام نرسد، گلدانی را آب داد، گلدانی را شکست، یا در پنج دقیقه، فقط در پنج دقیقه چنان انسان مونث تشنه ای را با مشتی دروغ سیراب کرد که چشم هایش را بر حقایق ببندد و بگوید: کاش فقط با من می بودی تا تو رو بر سرم می نهادم... و ناراحت شود از اینکه دلت پیش کسی ست و ذهنت درگیر دیگری و تو خنده ات بگیرد از این حماقت کودکانه که با مشتی دروغ می شود... و بگریی از نفرتی که اکنون لذتت شده...