X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 18:48

منتظر

 ساکت و آرام شده بودم. روی تخت نشستم و به آونگ ساعت خیره شدم. انگار بازیش گرفته بود! هی می رفت و می آمد و دوباره بر می گشت تا دوباره بیاید! بوق بوق ماشین ها هیچ تناسبی با تیک تیک ساعت و تق تق ضربه های آونگ نداشت. همه چیز هر لحظه بی نظم تر می شد. از افکار کشنده ام گرفته تا تپیدن های آرام قلبم. بوی نم و گرد خاک دماغم را به خارش انداخته بود. پارچ آب روی میز را برداشتم و سرکشیدم. منتظر لحظه های اوجی بودم که دیشب در ذهن خودم تجسم کرده بودم. هر چه صبر کردم نیامد. از جا برخاستم و سرم را زیر شیر آب دستشویی گرفتم. آب یخ از لابلای موهای خیس از عرقم وول می خورد و به اطراف می ریخت. 

 


توی دلم خالی شد! صدای آهنگی از پشتِ در بر جا میخکوبم کرد! همان آهنگی که هر بار برایش می خواندم تا قهر کردن را یادش برود. آنقدر همانجا ماندم که سرم زیر فشار آب سوزش گرفت و پاهایم سست شد. سرم را بلند کردم و پنکه سقفی را خاموش کردم. دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. قطره هایِ آبِ رویِ صورتم پوستم را به خارش انداخت. آنقدر سست شده بودم که حال بلند کردن دستهایم و خاراندن تک تک اعضای صورتم را نداشتم.

کم کم پلک هایم سنگین شد و توی شکمم حس عمیق خواب آلودگی پیچید...

با صدای ضربه های محکمی که به در می خورد از خواب پریدم! با کلافگی بلند شدم و با غرغر در را باز کردم. بدون اینکه نگاهی به صورتش بیاندازم به غرغر کردن ادامه دادم و به سمت ساک لباس هایم رفتم. در دل می خواستم زودتر پیدایم می کرد و دو مشت محکم به صورتم می کوبید تا به خودم بیایم. اما همچنان با غرغر می گفتم: دست از سر من بردارید. از جان من چه می خواهید؟ من ناتوانم. من بدبختم. خب که چه؟ چه کسی مرا مجبور کرده دم به دقیقه ریخت های نحس شما را تحمل کنم؟ اگر من نخواهم به زندگیم ادامه دهم به تو چه ربطی دارد؟ مگر تو می فهمی که من چه می گویم؟ چه دردی دارم؟ اسم خودت را گذاشته ای دوست؟ دوست اینطوری می کند؟ دوست به زور به آدم می گوید عاقل باش؟ اصلن باید به جای مسافرخانه به تیمارستان می رفتم که دست از سر من بردارید...

همینطور بی وقفه می گفتم و همزمان ساک لباس هایم را جمع می کردم. روی تخت نشست و آرام؛ با صدایی محزون و گرفته گفت: بشین.

نشستم و پوزخندی زدم و گفتم: لابد دل تو هم برایم می سوزد؟ ها؟ از همه ی انسان ها متنفرم. از همه...

بغضم را قورت دادم و سر به زیر و آرام از اتاق خارج شدم. دنبالم آمد و بی صدا به حرکت ادامه دادیم. از پیرمرد نامهربان صاحب مسافرخانه خداحافظی سرد و از سر باز کنی کردم آن هم برای گرفتن گواهینامه ی خاک خورده ام و از مسافرخانه خارج شدیم. جلو جلو دوید و در ماشین را باز کرد. ساک را از دستم گرفت و در صندوق گذاشت و بی صدا سوار ماشین شد و آن را روشن کرد.

اصلا برایم مهم نبود که چه در موردم فکر می کنند. نه خودش و نه همسرش. آن ها خوشبخت بودند ولی من در قعر بدبختی با خودم کلنجار می رفتم. چه اهمیتی داشت که آن ها چه فکر می کنند و من را چگونه روی ترازوی قضاوت به سیخ می کشند؟

با همین فکرها سرگرم بودم که نفس پرسروصدایی کشید و گفت: تا کی می خواهی به این وضع ادامه دهی؟

باپوزخند پاسخ دادم: این وضع؟ مگر این وضع چگونه است؟ خیلی هم خوب است. دارم از زندگی نکبتی ام نهایت لذت را می برم. مشکلی داری؟

ماشین را پارک کرد و در یک لحظه با عصبانیت به سویم حمله ور شد و گفت: آدم احمق فکر کرده ای با فرار و خودت را دو ماه در یک اتاق نم گرفته ی مسافرخانه حبس کردن می توانی همه چیز را درست کنی؟ بوی گند سیگار و چشم های گود شده ات حال آدم را به هم می زند. اصلا فهمیدی چه شده که مثل دیوانه ها فرار را ماندن و فهمیدن ترجیح دادی؟ به توی احمق چه بگویم که هر چه ملاحظه ات را می کنم خودت را به خریت می زنی؟

مثل آدم های جن زده دست و پایم در هوا بلند بود و یقه ام در دست هایش اینور و آنور می شد! به زور آب دهانم را قورت دادم و نفسی کشیدم و گفتم: خب! چت شده است؟ چرا اینطور می کنی؟! حوصله ات از دو ماه دنبال دوست احمقت گشتن سر رفته است؟

دستش را شل کرد و محکم به صورتم زد! برق از چشم هایم پرید. انگار جریان برق از درون سلول های مغزم عبور کرد. سرجایش نشست و لباس و موهای درهم برهمش را مرتب کرد. من هم ساکت و تسلیم و مغموم سرجایم نشستم. دلم پر بود. هراندازه آب دهانم را قورت می دادم بغض دو ماهه از گلویم پایین نمی رفت. هیجانش که کم شد معذرت خواهی کرد و گفت: من را ببخش. نمی خواستم اینگونه بشود. اما وقتی فرار کردی و به هیچ کس جز خودت فکر نکردی چاره ای برایم نگذاشتی که حالا بتوانم برخورد بهتری داشته باشم.

صورتم را به طرف پنجره برگرداندم و چشم هایم را بستم تا اشک هایم را قورت بدهند. به خانه اش که رسیدیم پیاده شد و در را باز کرد و گفت: هرکس اینطوری چشمش به تو بیفتد فکر می کند بعد از ده سال از زندان آزاد شده ای. پیاده شو برویم بالا دوش بگیر و چیزی بخور. باید تو را به جایی ببرم.

ساکت و تسلیم پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم. در را که باز کرد همسرش پشت در منتظر ایستاده بود.خوشحال و مضطرب خوش آمد گفت. می دانستم که با دیدن صورت نابود شده ام نگران شده است. با عجله به آشپزخانه رفت و با یک لیوان بزرگ شربت آبلیمو بازگشت. لیوان را به طرفم گرفت و گفت: یادت هست همیشه در این لیوان شربت می خواستی؟

لبخند ناراحتی زدم و گفتم: آن موقع ها همیشه تشنه بودم. انگار صدسال گذشته است...

لیوان را برداشتم. سنگین بود. قدرت نگه داشتنش را نداشتم. خاطراتی که دو ماه صرف نابود کردنشان کرده بودم هر کدام مانند مرده ای سر از گور برآورده، از قبرستان مغز و دلم بلند می شدند. همگی چقدر زشت و فاسد شده بودند...

یک قلپ از شربت را خوردم. شیرینی اش مانند زهر ته گلویم را سوزاند. سریع روی میز گذاشتمش و نشستم. فرهاد رو به رویم ایستاد و گفت: بلند شو باید حمام کنی.

با کج خلقی اما ساکت و تسلیم برخاستم و دنبالش به اتاق خواب رفتم. لباس هایم را در آوردم و با اکراه وارد حمام شدم. در را پشت سرم بست و گفت: صورتت را اصلاح کن. همه چیز را برایت نو گذاشته ام که وسواس بازی ات گل نکند.

آب سرد را باز کردم و آرام آرام سرم را زیر دوش بردم. بوی سیگار و نم و عرق از بدنم بلند شد. سست زیر دوش ایستادم و به حرف هایش خندیدم. با خودم گفتم: حداقل در این دو ماه وسواس بازی ام را ترک کرده ام...

نیم ساعت بعد با یک حوله دم در حمام ایستاده بود. از حمام بیرون آمدم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم: لباس هایم کجاست؟ ساکم را آورده ای؟

به تخت اشاره ای کرد و گفت: مسخره اش را در نیاور. همه ی آن لباس ها را آشغالی برد. این ها را بپوش. اودکلن همیشگی ات را هم آورده ام. حسابی به خودت برس می خواهیم به دیدن کسی برویم که هر چه می کشد از حماقت های تو می کشد...

قلبم به تپش افتاد. سری تکان دادم و گفتم: برو بیرون.

بیرون که رفت در آینه نگاهی به صورتم انداختم. هنوز هم دور چشم هایم سیاه و گود بود. برایم یک دست کت و شلوار نوک مدادی گذاشته بود با یک پیرهن سفید. لباس ها را پوشیدم و از اودکلن همیشگی به سر و صورتم زدم. دیگر بوی نم و عرق نمی دادم. از اتاق که بیرون رفتم هر دو منتظرم بودند. مهشید میز را برای ناهار مرتب کرده بود. بوی قورمه سبزی را درون حمام که بودم حس کرده بودم. اما دیگر به وجدم نمی آورد. ناهار را لابلای حرف های پشت سر هم مهشید و جواب های گاه گاه فرهاد خوردیم.

بعد از ناهار فرهاد مسواکی به دستم داد و گفت: بوی سیگارت به سرفه اش می اندازد. آنقدر در این دو ماه کشیده ای که باید در عوضش چهار ماه مسواک کنی تا از بوی گندش خلاص شوی.

می خواستم بگویم: هر چقدر دلت می خواهد به من حمله کن. حالت را می گیرم! اما بازهم ساکت و تسلیم به طرف دستشویی رفتم. بعد از مسواک کردن در خانه را باز کرد و بیرون رفت.لبخند غم مالیده ای تحویل همسرش دادم و به دنبالش راه افتادم. درون ماشین نشستم و بی هیچ حرفی به فکر فرو رفتم. آنقدر غرق در افکار کشنده ام شدم که زمان برایم مانند طوفانی غبارگرفته گذشت و من را در خودش گم کرد.

ماشین را پارک کرد و با تحکم گفت: پیاده شو.

نگاهی با اکراه به چشم هایش انداختم و در را باز کردم و پیاده شدم. به طرف دری کرم رنگ راه افتاد. من نیز سرم را به زیر انداختم و به دنبالش راه افتادم. هر چه بیشتر پیش می رفتیم بیشتر احساس خفقان می کردم. نفسم گرفته بود. دلم سیگارم را می خواست که بخزم کنج اتاق مسافر خانه و آنقدر دودش کنم تا همه جا پر از دود شود. زن ها و مردها با لباس های سفید رنگ میان درختان حیاط برای خودشان بی خیال و از هفت دولت آزاد وول می خوردند. به ساختمان آجرنمای رنگ و رو رفته ی انتهای حیاط وارد شدیم. انتهای راهروی سمت چپ اتاقی بود کوچک که کنارش تابلو زده بود: مدیریت. نگاهی به چشم های گشاد شده ام انداخت و گفت: صبر کن الان می آیم.

وارد اتاق شد و همراه مردی میانسال جلوتر از من راه افتاد. در سرم پر از سوال های بی جوابی بود که دوست نداشتم جواب هیچ کدامشان را بدانم. بعد از گذشتن از راهروهای مختلف که با صداهای درهم پیچیده ای شبیه زوزه ی باد، پیچ در پیچ به نظر می رسیدند، رو به روی پنجره ی کوچک اتاقی خشکم زد!

گیج و مبهوت نگاهی به فرهاد انداختم! از دکتر تشکر کرد و به او گفت: خیلی ممنون از زحماتتان. ازین به بعد دیگر خودش مسئول همه چیز است.

قلبم هر لحظه تندتر می تپید. منتظر جواب بودم اما به جای آن فقط با نگاهی سرزنش وار حالم را بدتر می کرد. یقه ش را گرفتم و گفتم: می خواهی بگویی چه شده یا نه لعنتی؟

مچ دست هایم را که سست و بی حس شده بودند گرفت و گفت: همه چیز بازی بوده است و تو آنقدر احمق بودی که باور کردی. ترجیح دادی فرار کنی و خودت را راحت کنی و او را تنها و بی کس میان گوسفندان گرگ صفت رها کنی. حالا برو داخل و دسته گلی را که به آب داده ای تماشا کن.

آب دهانم را به سختی قورت دادم و در اتاق را باز کردم. برای خودش کنار تخت روی زمین نشسته بود و به نقطه ای در دور دست های ذهنش خیره شده بود. آرام به سویش رفتم. کنارش روی زمین نشستم و زانوهایم را بغل کردم. اشک هایم بی اختیار تمام صورتم را خیس می کرد. دستم را دور گردنش انداختم و سرش را روی شانه ام گذاشتم. آرام و بی صدا نشسته بودیم. هر کداممان غرق در افکار کشنده ی خودش بود.

فرهاد در را باز کرد. رشته ی افکارم از هم گسسته شد. داخل آمد و برگه ی ترخیص را نشانم داد و رفت. انگار هیچ صدایی او را از افکار کشنده اش دور نمی کرد.

بلندش کردم و روی تخت نشاندمش. مانتویش را از درون کمدی که گوشه ی اتاق بود درآوردم و تنش کردم و روسری اش را که روی متکا افتاده بود بر سرش گذاشتم. صورتش را نوازش کردم و کنار گوشش گفتم: باید از این جا برویم...

بدنم گر گرفته بود. از خودم عصبانی بودم. از حماقت خودم عصبانی بودم. از آن افعی هایی که درون زندگیمان خزیده بودند و نابودمان کرده بودند عصبانی بودم. دلم برای مهتابم می سوخت. چشم هایش از من فرورفته تر شده بود. محکم درآغوشش کشیدم و گفتم: نابودشان می کنم. همه شان را. و رفتم تا در را باز کنم.

با صدایی گنگ و بی حال گفت: نرو!

چشم هایش به در خشک شده بود...

با کمک فرهاد سوار ماشین شدیم. باز هم در فکر فرو رفته بودم اما این بار خبری از افکار کشنده نبود. دو ماه پیش حرف های آن افعی را باور کرده بودم که فریادش بر آسمان بود و می گفت: مهتابت در خانه ی خودت با شوهر من خلوت کرده! به خانه که رفته بودم آن مرد گرگ صفت در خانه ام مهتاب من را مهتاب خودش صدا می زد. قلبم از جایش کنده شده بود. بی آنکه حرفی بزنم و به مهتاب که در آشپزخانه چای می ریخت توجهی کنم ساکی را که برای سفرم آماده کرده بود برداشته و ترکش کرده بودم. حالا بعد از دو ماه زنی رنگ پریده با چشم هایی فرو رفته و بی فروغ کنارم نشسته بود و هنوز چشمش به راه بود و دهانش از تعجب باز...