X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 14:48

تلخی

قرار بود همدیگر را ببینیم. نه در میان جمعیت. جایی دور از همه. شاید میان جنگلی انبوه یا در ساحلی باران خورده! چه اهمیتی داشت که چه بپوشم یا چه بویی بدهم. هیچ عطری بوی سیگارم را نمیگیرد و هیچ شیرینی لبهای تلخم را شیرین نمیکند.

ساحل ساکت و ارام بود، دریا هم. روی شن ها دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. بوی دریا خواب الودم کرده بود. صدای پایی در میان اب ها گم شد و صدای اوازی نرم از اسمان به گوشم رسید. دست هایم را رو به اسمان دراز کردم. دستانت را در دستم گذاشتی. پایین کشیدمت. صورتت را گرفتم. درست در بیست سانتیمتری صورتم: "چشمهایت را باز کن. من امدم چون تو خواستی."

من نخواستم که تو را ببینم. فقط خواستم که تو را بچشم. اما چگونه این را بگویم؟ وقتی تو از تلخی سیگارم بیزاری.

رهایت کردم و نشستم. با چشم هایی بسته تنها صدای نفس هایت را میشنیدم. برخاستم، پشت به تو. زیباییت را از بوی موهایت حس میکردم. نیازی به دیدن نبود. چشم هایم را باز کردم و دل به دریا دادم. ارام ارام پیش رفتم و باد بوی موهایت را برایم می اورد. میدانستم که ایستاده ای و تماشا میکنی بی انکه دستی دراز کنی تا نجاتم بدهی...

قرار بود همدیگر را ببینیم تا تو چشم هایت را ببندی و من تو را بچشم. اما من چشم هایم را بستم و هرگز تو را ندیدم. تو نیز هرگز تلخی لبهای مرا نچشیدی...



. هر زمان کسی پای تلفن میگه "حرف بزن" تلفنو قطع میکنم. از این جمله و خیلی جمله های دیگه متنفرم. فرقی نداره ادم پشت تلفنو دوست داشته باشم یا نه. فقط متنفرم ...