X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 20:34

شیشه

دوستم را ناراحت کرده بودم. با نام بردن از کسی که از او متنفر بود. ناخوداگاه و ناخاسته.

با او قراری گذاشتم: "تو منو ببخش منم دستتو میبوسم."

قبول که کرد خوشحال شدم. نمیخاستم که ناراحتی اش را ببینم. میدانستم که دل نازک است.

چندین سیگار خریدم و به پارک کنار مسجد رفتم. نشستم روی صندلی سنگی زیر سایه ی درختی کنار حوض و سیگاری آتش زدم و برایش صوتی فرستادم از عذرخاهی و بوسه ی روی دست...

ته سیگار را روی زمین پرتاب کردم و اهنگ توی گوشم را عوض کردم.

در حال و هوای خودم نشسته بودم که صدای سلام سلام کودکانه ای را شنیدم. با تعجب اطراف را نگاهی کردم. پسربچه ی سیزده چهارده ساله ای با صدای بلند سلام میداد. کسی به جز من در آن ساعت از ظهر درون پارک نبود!

اول با خودم اندیشیدم که شاید با تلفنش حرف میزند! در همین فکر بودم که مشغول چت کردن با دوستانم شدم.

ثانیه ای نگذشت که پسر بالای سرم ایستاد و با صدای بلند بار دیگری سلام کرد! نگاه خیره اش به من بود. در دست چپش کیسه ای لیمو بود و در دست راستش بستنی نیم خورده ای که گاه گاهی زبانی به آن میزد. شلوار خانه ای پوشیده بود و تیشرت نارنجی تیره ای.

با تعجب نگاهش کردم و خودم را مشغول چتم کردم.

پای چپش را روی صندلی کنار پایم گذاشت و خیره گفت: "من یکی رو کشتم. گلوشو بریدم. با شیشه بریدم."

چشم هایم از حدقه بیرون امدند! این دیگر که بود و چه میگفت؟!! حتم دارم که تعجب امیخته به ترسم را دید: "گلوشو با شیشه بریدم خونشو خوردم."

عین احمق ها به لب و دهانش نگاهی کردم. با خودم گفتم نکند آنچنان دیوانه باشد که مرا بکشد!؟ با تعجب و نامحسوس جیب هاش را نگاه کردم. برامدگی ای که نشانه ای از چاقو یا هرچیز برنده ای باشد ندیدم. با صورتی بی احساس به بستنی لیسی زد: "کل خونشو خوردم همه پولاشم از تو جیبش برداشتم رفتم باهاش خونه خریدم."

در یک لحظه ماجرای زورگیری که از دوستم شده بود را به خاطر اوردم! نکند این بچه هم زورگیر باشد و گوشیم را بخاهد!؟ امکانش بود!

نگاهی دیگری به چشم هایش انداختم و با خودم گفتم: "من شاهینم. کسی از پس خونسردی و اعتماد به نفس من برنمیاد."

چهره ای بی احساس و خونسرد با لبخندی حاکی از مسخره کردن به خودم گرفتم و تظاهر کردم که برای دوستم صوت میفرستم: "راستی میدونی اون روز چی شد حبیب؟..."

پسر که دید اهمیتی به گفته اش نداده ام پایش را برداشت خودش را جمع کرد و رفت به طرف بلوک رو به روی پارک. نفس عمیقی کشیدم و گفتم حتمن این بچه هم با دیدن ظاهر کم سن و سالم تصمیم گرفته دست به سرم کند! زنگ طبقه ی دوم را طولانی فشار داد. فکر کردم حتمن خانه اش همینجاست و بارها مرا در حال سیگار کشیدن کنار زمین بازی بچه ها دیده و برای این گفتگوی احمقانه اش برنامه ریزی نموده!!

در همین افکار بودم که بعد از آن زنگ طولانی با ارامشی وصف ناشدنی به سوی خیابان اصلی رفت. دهانم باز ماند. یعنی خانه اش در بلوک روبرویی نبود؟؟؟!!! من هم در کودکی شیطنت کرده بودم. میدانستم که بعد زدن زنگ خانه ها باید فلنگ را بست و در رفت! اما این پسر در کمال ارامش انگار نه انگار که ده ثانیه زنگ خانه را فشار داده، با خیال راحت راهش را کج کرد و رفت!!

تازه در آن لحظه بود که افکار پارانویید به مغزم حجوم آورد! نکند این پسر شاهد ماجرایی دیوانه وار بوده باشد؟ نفسم به شماره افتاد و دست هایم به لرزه... حتمن دیوانه بود. اما اگر هر چه گفته بود در واقعیت دیده بود چه؟؟...