X
تبلیغات
رایتل

هر چی تو بخای ...

میز گردی برای همه

جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:43

مسافر

قبل از گذاشتن این به اصطلاح داستان (!!‌) لازم دونستم که چند تا تذکر بدم .  

 

اول : این نوشته جزء نوشته های خودمه و خب طوری نوشته نشده که کسی بتونه تصاحبش کنه . چون هیچ کلمه ای رو بی بفرمایید به ادامه ی مطلب

 

 

 

  

 

شیشه ها رو پایین کشیدم تا فارق از پنجره ها به ساختمون مسافرخونه نگاه کنیم . بنای قدیمی ولی محکم و با شکوهی بود .

برای گرفتن تایید به چشم هاش نگاه کردم . لبخند زد و آروم چشم هاشو به علامت تایید بست . ماشین رو به سختی توی پارکینگ شلوغ مسافرخونه پارک کردم . پیاده شدم .

بی حال به صندلی ماشین تکیه داده بود و زیر چشمی نگاهم می کرد . در رو باز کردم و تن نحیفشو بغل گرفتم و رفتم طرف در ساختمون مسافرخونه .

دربان در رو برام باز کرد و جلوتر از من رفت طرف آسانسور و سوار شد .

به چهره ی معصومش نگاه کردم که چطوری گونه هاش از حرارت سرخ شده بودن در حالی که تنش از سرما می لرزید . صورتمو به پیشونیش که با قطره های درشت عرق پوشیده شده بود چسبوندم و وارد آسانسور شدم . دربان دکمه ی 13 رو زد و آسانسور آروم آروم بالا رفت تا بالاخره ایستاد .

دربان جلوتر از من وارد راهروی نیمه تاریکی شد که دو طرفش درهای زیادی با فاصله های خیلی کمی از هم خشکیده بودن .

بعضی از درها شکسته بودن و می شد از بیرون محیط سرد و تاریک توشون رو دید . اما بعضی از درهای دیگه هم سالم بودن و می شد صدای قهقهه ی آدم های توش رو شنید و بوی خوش عطرشون رو استشمام کرد .

دربان جلوی دری ایستاد که پا برجا بود ولی می شد صدای موریانه های توش رو شنید . سریع در رو باز کرد و رفت طرف آسانسور .

وارد اتاق شدم و با پا در رو بستم . پرتوهای ضعیف نور کمکم کردن تا بدون برخورد به چیزی به طرف تخت برم و آروم روی تخت بذارمش .

مثل یه مرغ عشق کوچیک و زیبا نفس نفس می زد ...

بلند شدم که برم چراغا رو روشن کنم . اما دستمو گرفت و گفت : نرو . سرده .

دستای ظریفشو که یخ زده بودن تو دستام گرفتم و بوسیدمشون . کنارش نشستم و روش خم شدم تا کمی گرمش کنم . مثل یه پرنده ی کوچیک خودشو تو بغلم جمع کرد و آروم خوابید . وقتی خوابش عمیق شد بلند شدم و کتمو کشیدم روش . پیشونی داغشو بوسیدم و رفتم شومینه رو روشن کنم . اما هر چقدر دنبال چوب گشتم چیزی پیدا نکردم .

برگشتم کنار تختش و نشستم . هوای اتاق سرد بود . کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم تا گرمش کنم . کم کم داشت سردم می شد . بلند شدم که برم چوب بیارم . یک بار دیگه دستاشو بوسیدم و بی صدا از اتاق رفتم بیرون .

وارد راهرو شدم . سریع به آسانسور رسیدم و رفتم داخلش . طبقه ی همکف پیاده شدم و رفتم طرف دفتر مدیر . از اینکه توی اتاق تنهاش گذاشته بودم ناراحت بودم . در زدم و وارد شدم و با فریاد گفتم : هیچ معلوم هست اینجا دیگه چه جور جاییه ؟ توی اتاق ما هیچ چوبی برای روشن کردن شومینه نیست . اتاق یخ کرده . حتی نمی شه توش راحت نفس کشید .

مدیر مسافرخونه گفت : اتاقا نیازی به شومینه ندارن . اگر اتاقتون سرده همراه دربان به اتاق دیگه ای برید .

دربان وارد شد و به مدیر ادای احترام کرد . از مدیر تشکر کردم و دنبالش رفتم و از اتاق خارج شدیم .

دربان دری رو باز کرد که کنار در اتاق مدیر بود . راهروی کوتاهی بود که به راهروهای طولانی و پیچ در پیچ دیگه ای می رسید و درست مثل یه هزارتو گمراه کننده بود . روی هر دیوار اون چندین در بود که همه بسته بودن و رازآلود .

بعد از چندین بار پیچیدن به چپ و راست به دری رسیدیم که نیمه باز بود .

دربان با دست به در نیمه باز اشاره کرد و بعد از وارد شدن من سریع در رو بست . وقتی در رو باز کردم انگار رفته بود . دوباره در رو بستم و نگاهی به اطراف اتاق انداختم . دور تا دورش با نور شمع روشن بود و می شد گرمایی رو که دور تا دور اتاق جریان داشت حس کرد .

روی کاناپه ای که رو به در بود نشستم و لم دادم تا خستگی راه رفتن توی هزارتو از تنم بیرون بیاد .

کم کم تمام سرمایی که داشت توی تنم نفوذ می کرد از بدنم بیرون رفت . چشم هامو بسته بودم و داشتم از شنیدن صدای نفس های حودم لذت می بردم . نفس هام داشتن سنگین و سنگین تر می شدن . خوابم گرفت .

توی خواب دیدم که باهاش رو یه تخت بزرگ زیر سایه ی یه درخت نشستم و دارم خودمو توی آغوش گرمش غرق می کنم . حس رودی رو داشتم که با زمین هم آغوشی می کنه .

کم کم خورشید رفت و همه جا تاریک شد . نفس عمیقی کشیدم و آروم بیدار شدم اما جرات باز کردن چشمامو نداشتم . چیزی روی صورتم بود با ظرافت موهایی نرم و زیبا . سنگینی تنی رو حس می کردم که خودشو به آغوشم سپرده در حالی که به من تعلق نداره .

پیش خودم زمزمه کردم که این فقط یه خوابه . یه خواب که نمی دونم باید ازش لذت ببرم یا به کناری پرتابش کنم و باز هم تکرار کردم : این فقط یه خوابه ...

دست بردم توی موهای بلند و نرم یه خواب و بوش رو استشمام کردم و به تن نرم و داغش دست کشیدم . هیجان زده شدم و همراه عشق بازیاش شدم . با چشمای بسته محوش شدم و تصرفش کردم . و دائم با خودم تکرار کردم : این فقط یه خوابه ...

چشمام رو باز کردم تا صورت خوابم رو ببینم . ترسیدم ! رویایی رو تو آغوشم گرفته بودم که مال من نبود . می خندید اما خنده ش تلخ تر از هر زهری بود .

بلند شدم و دویدم طرف در . در رو باز کردم . هر راهی رو می رفتم به بن بست می رسیدم . همه ی در ها بسته بودن . فقط یه در بود که نیمه باز بود و صدای گمراه کننده ای از اون طرفش با صدایی مست صدام می کرد . هر چقدر بیشتر برای نجات و خلاصی تلاش می کردم بیشتر به بن بست می رسیدم . انقدر که دیگه حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود .

کنار دری که نیمه باز بود نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم . اشک ریختم . گریه کردم . اون ضعیف شده بود و به من احتیاج داشت . تنی که مال من بود سردش بود و منتظر گرمایی بود که من باید براش می بردم . اما من توی هزارتو با یه خواب هم آغوش شده بودم ...

چند ساعتی گذشت . سرم روی زانوم بود و اشک چشم هام خشک شده بود . دیگه رمقی توی وجودم نمونده بود . دستی رو روی سرم حس کردم . دستی که داشت با موهام بازی می کرد . سرمو بالا گرفت و پیشونیم رو بوسید .

هیچ اثری از تمام ضعفی که توی وجودش نفوذ کرده بود نبود . با سرانگشتاش چشم هامو نوازش کرد . دستش گرم ِ گرم بود . بغضم ترکید و اشک هام از توی چشم هام فرار کردن . گفتم : دوستت دارم ...

گفت : می دونم . بلند شو از اینجا بریم .